نام های شاهنامه
نام هایی از شاهنامه که در کتب درسی ادبیات فارسی متوسطه و پیش دانشگاهی آمده است
|
آبتين Àbtin آبتین به معنای نفس کامل ،نیکوکار وصاحب کردار نیک می باشد. آبتین پدر فريدون كه از بيم روز بانان ضحاك به كوه و بيابان ها گريخته بود ؛ سرانجام گرفتار و كشته شد و از مغز سر وي براي ماران دوش ضحاك خورش ساختند . فرانك ، همسروي ، او به نام خدا نام هایی از شاهنامه که در کتب درسی ادبیات فارسی متوسطه و پیش دانشگاهی آمده است
تو بشناس كز مرز ايران زمين كي مرد بد نام او « آبتين » شاهنامه /1/60/154 اسفنديار Esfandeyàr اسفنديار به معني آفريده خرد پاك است كتايون دختر قيصر روم و همسر گشتاسب شاه ايران دو فرزند آورد يكي اسفنديار و ديگري پشتوتن بود . چون ارجاسپ به نبرد با گشتاسپ، سپاه كشيد ، گشتاسپ اسفنديار را پنجاه هزار سپاهي داد . اسفنديار خشمگين به قلب سپاه ايران آمد و گشتاسپ با او پيمان بست كه اگر بر سپاه دشمن پيروز گردد پادشاهي ايران را به وي خواهد داد . اسفنديار در نبرد ارجاسب را به گريز واداشت . گشتاسپ هماي ، دختر خود ، را به زني اسفنديار داد و گشتاسپ سپهداري ايران را با گنج و سپاه به اسفنديار بخشيد . « گرزم » از اسفنديار در نزد گشتاسب سخن چيني كرد . گشتاسپ كين اسفنديار را در دل گرفت و سرانجام فرمان داد تا اسفنديار را به بند كشند . اسفنديار را به « دژ گنبدان » فرستادند . اسفنديار با دوازه هزار سپاه به « رويين دژ » رو نهاد و گرگسار را با خود برد . سه راه به رويين دژ مي انجاميد و اسنفديار بر آن شد تا از سومين راه كه راه كوتاه تر است و پر از شير و گرگ و اژدها و جادو بودو هفت خوان دشوار داشت بگذرد . اسفنديار در خوان اول كه نبرد با دو گرگ بود سپاه را به پشتوتن داد و خود به نبرد با گرگ ها شتافت و گرگ ها را كشت و در خوان دوم كه نبرد با دو شير بود . شير نر را به دو نيم كرد و سر شير ماده را بريد به سوي خوان سوم رو نهاد . در خوان سوم اسفنديار با اژدهايي خشمگين و كوه پيكر روبرو شد . در خوان چهارم و در چهارمين روز سفر با زن جادوگر روبرو گشت . درخوان پنجم اسفنديار كه در صندوقي رفته بود و بر گردونه اي كه گرداگر آن را شمشير نشانده بودند قرار گرفته و به نبرد با سيمرغ و دو بچه ي وي پرداخت . گرگسار خوان ششم و هفتم را براي اسفنديار چنين گفت كه نخست بياباني كه يك نيزه برف در آنجا خواهد باريد و سپس بياباني خشك و سوزان و بي آب و علف و پس از آن به رويين دژ دست خواهد يافت . اسفنديار به صورت بازرگاني وارد دژ شد و يكصد وشصت دلاور را در صندوق ها جاي داد . با برپايي مجلس و مست كردن آنها شبانه اسفنديار صندوق ها را در گشود و لشكر را به سه بخش تقسيم كرد . ايوان ارجاسپ را ويران نمود و با خواهران و ياران از دژ ارجاسپ بيرون آمد و دژ را به سردار ايراني به نام « ساوه» سپرد . چون اسفنديار از گشتاسپ خواست تا به پيمان خود وفا كند ، گشتاسپ از وي خواست تا به سيستان برود و رستم زال را در بند بكشد . و چون اسفنديار به كنار هيرمند رسيد خيمه زد و بهمن پسر خود را به نزد رستم فرستاد و از وي خواست تا دست به بند دهد ، رستم از اسفنديار خواست تا به مهماني وي بيايد و اسفنديار به نزد رستم رفت و از او خواست تا به نزد گشتاسپ برود و قول داد كه او را آزاد خواهد كرد . رستم نپذيرفت . جنگ بين دو پهلوان درگرفت . سميرغ رستم را به كنار دريا بردو درخت گز را به او نمود و از رستم خواست تا تيري از وي بسازد و به چشم اسفنديار نشانه گيري كند . رستم نيز چنان كرد و بار ديگر از اسفنديار خواست تا آشتي جويد . اسفنديار نپذيرفت و رستم تيري بر چشم اسفنديار زد. اسفنديار در حاليكه در خون مي غلطيد پسر خود بهمن را به رستم سپرد تا او را بپرورد و از پشتوتن خواست تا سپاه را فرماندهي كندو به ايران بازگرداند : يكي نامور فرخ اسفنديار شه كارزاري نبرده سوار شاهنامه 6/67/32 اسكندر Eskandar اسكندر به معني ياوري كننده ي مرد مي باشد . چون داراب پسر بهمن با ناهيد دختر فیلقوس ، قيصر روم ، پيوند زناشويي بست پس از چندي ناهيد را به خاطر بوي بد دهانش به نزد پدر بازگردانيد . ناهيد پسري بزاد خوب چهر و او را اسكندر نام نهاد . فيلقوس اسكندر را ولي عهد خود ساخت و اسكندر پس از مرگ وي به پادشاهي نشست . اسكندر در كنار رود فرات با دارا روبرو گشت و خود درجامه فرستادگان با ده تن سوار و ترجماني به نزد دارا رفت و پيغام اسكندر بگذارد كه من آرزوي جنگ ندارم و دوست دارم در جهان اندكي بگردم . دارا با اسكندر به بزم نشست و باژخواهاني كه به روم رفته بودند اسكندر را شناختند و شاه را آگاه ساختند . اما اسكندر كه اين داستان را دريافت ، شبانه به سپاه خود گريخت و بيدرنگ ساز نبرد كرد و هشت روز پياپي با ايرانيان جنگيد تا آنكه در هشتمين روز باد تندي وزيدن گرفت و ديده ي ايرانيان را پوشاند و بسياري از سپاه ايران گريختند و پيروزي از آن اسكندر گشت . اسكندر براي چهارمين بار در كرمان با دارا به نبرد پرداخت اما سپاه دارا بي آنكه با دشمن درآويزند رو به گريز نهادند اما دو وزيرش « جانوسيار » و « ماهيار » او را دشنه زدند و خودشان نزد اسكندر شتافتند . اسكندر به فور نامه نوشت و از وي خواست تا به خدمت او آيد اما فور با اسكندر از در ستيز در آمد و اسكندر با وي نبرد آغازيد اما از آنجا كه سپاه فور بسي افزونتر از سپاه اسكندر بود ، اسكندر به چاره جويي پرداخت و سرانجام هزار اسب و سوار آهنين ساخت و درون اسبها را پر از نفت ساخت و فرمود : اين هزار اسب را در پيش سپاه برانند و چون با سپاه فور روبرو گشتند ، اسب ها را به آتش كشيدند . پيلان فورهراسان بازگشتند و سپاه فور را در زير پاي سپردند . لشكر فور گريختند و روز ديگر اسكندر فور را به نبرد تن به تن فراخواند . اسكندر بر فور چيرگي يافت و او را كشت و سپاه فور فرمانبردار اسكندر گشتند. اسكندر از مصر به « قيدافه » فرمانرواي « اندلس » نامه نوشت و او را به فرمانبرداري فراخواند ، اما چون قيدافه نپذيرفت اسكندر به نبرد با وي رو نهاد و پسر قيدافه را اسير ساخت و با وي در جامه ي فرستادگان نزد قيدافه رفت . قيدافه اسكندر را شناخت و گرامي داشت و قيدافه فرزند خودطينوش را كه با اسكندر مخالف بود با اسكندر همراه كرد . اسكندر از شهر هروم به مغرب رو نهادودرجست وجوي چشمه ي آب حيوان با ده هزار بارگي چهار ساله به سوي سرزمين تاريكي شتافت و خضر راهنماي او گشت . اسكندر در راه خضر را گم كرد و آب حيات نايافته به روشني بازآمد و در كوهي بلند با مرغاني سخن گو روبرو گشت كه او را به ناپايداري جهان آگاه كردند و اسرافيل را بدو نمودند كه هرآن در انتظار رسيدن فرمان خداوند است تا در شيپور خود بدمد . اسكندر به سوي باختر روي نهاد و دو ديوار از مس ، روي و گچ در برابر يأجوج و مأجوج برآورد و مردم آن سامان را از گزند آن قوم رهانيد . چون اسكندر وارد بابل شدهمان روزدربابل بيمار شد و نامه اي به مادر نوشت و روم را به وي سپرد و از سپاه خود خواست تا از مادرش فرمانبرداري كنند . اسكندر را در اسكندريه به خاك سپردند . بسودي همان كره را چشم ويال كه همتاي اسكندراو بد به سال شاهنامه 6/379/116 اشکبوس : َAsKabos اشکبوس نام مبارزی کشانی که به کمک افراسیاب امده بود و افراسیاب او را به کمک پیران ویسه فرستاد و رستم به یک تیر او را به قتل رساند . اشکبوس کشانی دلاوری بود که با سپاه خاقان چین بود و با ایرانیان نبرد می کرد . نخست رهام پهلوان ایرانی با اشکبوس به جنگ پرداخت اما تاب مقاومت نداشت و به کوه فرار کرد و رستم که از این فرار خشمگین شده بود پیاده در حالی که کمان را بر بازو افکند ه بود به نبرد با اشکبوس امد و چون اشکبوس نام و نشان وپیاده بود نش را پرسید ؛ رستم به او گفت : مادرم نام مرا مرگ تو گذاشته است . پیاده به این دلیل آمده ام چون توس دستور داده تا اسب ترا بگیرم . رستم اسب اشکبوس را پی کرد و با تیری اورا کشت . دلیری کجا نام او " اشکبوس " همی بر خروشید بر سان کوس 4/ 194/1359 افراسياب Afràsèyàb افراسياب به معني كسي كه به هراس مي افكند آمده است . نام پسر پشنگ است كه نام وي را نخستين بار هنگامي در شاهنامه مي خوانيم كه پدرش براي رايزني درباره جنگ با ايرانيان انجمني آراسته بود و در آنجا افراسياب از پدر ستم هاي ايرانيان را بر سلم و تور شنيد وبر آشفت و داوطلب نبرد با ايرانيان گشت . كينه ي افراسياب به ايران و رستم باعث شد تا افراسياب به نيرنگ در كار سهراب درايستد و كاري كرد كه پدر و فرزند يكديگر را نشناسند و سهراب به دست رستم كشته آيد .
با سخن چيني هاي گرسيوز افراسياب سياوش را كشت . چون منيژه دختر افراسياب دل بسته بيژن گشت افراسياب بيژن را در چاه ارژنگ افكند و سنگ اكوان ديورا بر سر آن چاه نهاد . رستم به توران رفت و بيژن را رهانيد و به درگاه افراسياب شبيخون زد و تا دهليز سراي افراسياب پيش رفت و افراسياب گريخت . كيخسرودر نبرد تن به تن شيده پسر افراسياب را كشت و افراسياب از راهي كه در زير زمين گنگ دژ ساخته بود گريخت و به سوي بيابان رفت و در جنگي ديگر بر سپاه ايران شبيخون زد . بسياري از لشكرش در خندق هايي كه كيخسرو آماده ساخته بود افتادند و افراسياب گريخت ودر غاري در « بردع » مي زيست و از خداي پوزش مي خواست تا آن كه شبي ناله ي او به گوش « هوم پشمينه پوش » رسيد كه در ستيغ آن كوه مي زيست و او را شناخت و با كمند اسير ساخت . با سخنان دلفريب افراسياب هوم كمند را سست كرد و افراسياب خود را به دريا زد و ناپديد شد . گرسيوز را به كنار دريا آوردند و او را مورد آزار و اذيت قرار دادند تا به ناله افتاد و افراسياب چون ضجه هاي برادر را شنود گريان و پر از درد از آب برآمد و هوم از راه جزيره بدان سو رفت و او را در بند كشيد . كيخسرو او را به گناه كشتن اغريرث ، نوذر شهريار و سياوش كشت . جهان پهلوان پورش « افراسياب » بخواندش درنگي و آمد شتاب شاهنامه 2/11/70 بهمن Bahman بهمن به معناي نيك انديش و نيك نهاد مي باشد . يكي از چهار پسر اسفنديار است كه اسفنديار چون به زابل رفت تا رستم را دست ببندد وي را به پيغام بري نزد رستم فرستاد . بهمن پيغام پدر را بگذارد و با رستم برآن نهاد كه در ساحل هيرمند به ديدار اسفنديار بشتابد بهمن در هنگام مرگ اسفنديار بر بالين وي بود و اسفنديار از رستم خواست تا بهمن را پدر وار هنرهاي كارزار و بزم و شكاربياموزد . جاماسپ آينده بهمن را نگريست و از گشتاسب خواست تا او را به درگاه خواند بهمن چون به نزد نياي خود رسيد ، نام او را اردشير نهاد . بهمن داراي دست هايي بلند بود . گشتاسب تاج و تخت پادشاهي را به وي واگذار كرد و پشوتن را راز دار و مشاور وي ساخت . بهمن چون پادشاه شد به سيستان لشكر كشيد و زال را به بند كشيد و گنجينه هاي او را تصاحب كرد و آنگاه به نبرد با سپاه فرامرز پرداخت و در چهارمين روز لشكر فرامرز شكست خورد و فرامرز گرفتار شد . بهمن دستور داد تا او را به دار كشيدند و سپس تير باران كردند . بهمن دستو داد تا سيستان را غارت كردند ولي با پايمردي پشوتن از كرده ها پشيمان شد و زال را آزاد ساخت . بهمن را پسري بود به نام ساسان و دختري به نام هماي كه بهمن شيفته ي هماي شد و با او ازدواج كرد وهماي را به شاهي برگزيد و ساسان از ايران گريخت و بهمن درگذشت . يكي نام « بهمن » دوم مهرنوش سيم نام او بد دل افروز طوش شاهنامه 6/127/901 بيژن Bižan بيژن به معني نيك تشخيص دهنده و اهل تمييز مي باشد گاهي به معني جنگجو مي باشد . بيژن پسر گيو گو درزاست و پس ازآنكه كيخسرو به ايران باز آمد و جنگ با افراسياب را ساز كرد ، براي كشتن پلاشان و تژاوجايزه اي تعيين كرد و بيژن كه جواني دلاور بود پذيرفت . ماجراي عشق بيژن به منيژه از داستان هاي زيباي شاهنامه است . بيژن درانجمن كيخسرو داوطلب نبرد با گرازان شد و كيخسرو و گرگين ميلاد را بااو همراه ساخت . چون گرگين و بيژن با گرازان روبرو شدند گرگين از پيكار خودداري كرد و بيژن دلاورانه بسياري از گرازها را كشت . اما گرگين از بيم بدنامي خود در راه بيژن دام گسترد و او را به رفتن به جشن گاهي برانگيخت. بيژن چون منيژه را ديد به او دل بست و منيژه به او عاشق گشت . منيژه فرمان داد تا او را داروي بيهوشي دادند و او را چادر پوشيد و به كاخ افراسياب برد . دربان آگاه شد و كارآنها را به افراسياب آگهي داد و افراسياب گرسيوز را به دستگيري بيژن فرمان داد . افراسياب فرمان داد تا بيژن را به دار بياويزند ، پيران فرا رسيد و افراسياب را خشنود ساخت كه بيژن را نكشد و افراسياب گرسيوز را فرمان داد كه او را درچاهي تاريك به بند كشند . منيژه هر روز براي بيژن غذا مي آورد . گرگين داستان دروغين ساخت كه بيژن به دنبال گوري رفت و باز نيامد . كيخسرو در جام جهان بين خود بيژن را در بن چاهي درگرگساران ديد و كس به دنبال رستم فرستاد و از او خواست تا بيژن را از بند برهاند . رستم بيژن را آزاد كرد و به نزد كيخسرو بازگشت . در نبرد دوازده رخ بيژن يكي از دلاوراني بود كه رويين پسر پيران را كشت . بيژن درلشكركشي كيخسرو با افراسياب حضور داشت ولي ديگر هرگز باز نگشت و دربرف گم شد . تو مر«بيژن»خرد را دركنار بپرور نگه دارش از روزگار شاهنامه 3/201/3063 پيران Pirān پيران به معني رهبر و مقدم مي باشد . پيران سپهسالار سپاه توران زمين و افراسياب است . او از نوادگان تور است و فرمانروايي سرزمين ختن از آن اوست . وي تنها پهلوان توراني مي باشد كه علو طبع و صفات پسنديده اش از ايرانيان نيكمرد دست كمي ندارد . اوست كه از سياوش پشتيباني مي كند ، تا در كشور توران پناه يابد . پيران پسر ویسه سپهدار افراسياب است . پيران در جنگ يازده رخ به دست گودرز كشته شد . ز«پيران»بپرسيد افراسياب كه اين دشت رزم است گرجاي خواب شاهنامه 2/163/557 توس ( طوس) : TUS در اصل درختی است که در دره های رودخانه ی کرج است . به معنای سلامتی و زمین سخت نیز امده است . در شاهنامه پهلوان مشهوری است که او را توس ابن نوذر می گفتند . توس شاهزاده وپهلوان ایرانی که فرزند نوذر شهریار بود . نخستین بار اسم توس در جنگ نوذر با افراسیاب می اید که چون نوذر شکست خورد توس و برادرش گستهم را به پارس فرستاد ولی در نیمه ی راه چون از مرگ پدر با خبر شد ند به زابلستان رفتند و از زال کمک خواستند ولی زال با آن که آنها راکمک ودل گرمی داد با پادشاهی طوس مخالفت کرد . در دوره ی پادشاهی کی کاوس در زمره ی پهلوانان بزرگ است که مخالف رفتن کاوس به مازندران بود .ولی توس با کاوس در مازندران اسیر دیو سفید می شوند . بعدها توسط رستم از اسارت آزاد شدند . در ماجرای سهراب از سرداران کاوس بود واز طرف کاوس مأ موریت یافت که رستم را زنده بردار کند . توس در نبرد با سهراب شکست خورد و ناچار به گریز شد . توس با گیو در شکار زنی را که بعدا" مادر سیاوش شد پیدا کردند وبرسر این که زن کدام یک شود درگیری بین ان دو بالا گرفت و به نزد کاوس آمدند و شاه زن را از آن خود کرد . توس اغلب در نبرد با تورانیان فرمانده سپاه ایران بود . توس با پادشاهی کیخسرو موافق نبود و فریبرز کاوس را شایسته تر می دانست . بعد از این که رقابتی بر سر دژبهمن و گشودن آن بین کیخسرو و فریبرز برگزار شد وچون کیخسرو پیروز شد ،توس درفش کاویان را به کیخسرو داد .وقتی کیخسرو از کشته شدن برادر خود ، فرود ، آگاه شد توس را معزول و فریبرز را به جای او گماشت . با شفاعت رستم باردیگر سپاه سالار ایران شد . کیخسرو اورابه سپهداری ایران ودرفش کاویانی بخشید و به فرمانروایی خراسان برگزید اما توس به بدرقه ی کیخسرو رفت و چون کیخسرو قصد انقطاع از جهان را داشت در برف و سرما گم شد و هرگز باز نگشت . چو از دشت بنشست آوای کوس بفرمود تا پیش او رفت "طوس" 2/20/232 تهمتن : Tahamtan تهمتن : نام فلک نهم است که از همه ی افلاک بزرگتر است . لقب رستم فرزند زال است به معنای تنومند ، تناور دلیری و قوی جسه نیز آمده است . تهمتن لقب رستم است . " تهمتن " همیدون سرش پر شتاب بیامد گرازان سوی جای خواب 1/264/9 تهمینه : Tahmina[e] مرکب از تهم به معنی نیرومند و قوی + پسوند ینه . نام دختر پادشاه سمنگا ن بودکه رستم با او ازدواج کرد وحاصل این ازدواج سهراب بود . تهمینه دختر شاه سمنگان ، که وقتی در هنگام شکار اسب رستم گم شد و به سرای شاه سمنگان رفت وشب خوابید . تهمینه با خدمت کاری که شمع در دست داشت به بالین رستم رفت و ابراز عشق کرد و خود را معرفی نمود . آرزوی تهمینه از این علاقه مندی آن بود که از رستم کودکی داشته باشد . رستم پذیرفت و همان شب موبدی را فرا خواند تا ازپدرش خواستگاری کند و شاه سمنگان شادمانه پذیرفت و ازدواج کردند . هنگام خداحافظی رستم مهره ای یگانه را به تهمینه دادوگفت :اگر تقدیر دختری به تو داد برگیسوان او بیاویز واگر پسری داد بر بازوی او به عنوان نشان پدر ببند . سهراب از تهمینه بزاد واز مادر نشان پدررا پرسید و مادر داستان خود را با رستم باز گفت که سهراب ناشناخته و نادانسته به دست پدر کشته شد . چنین داد پاسخ که " تهمینه ام " تو گویی که از غم به دو نیمه ام 2/175/70 جاماسب : gamasb(p) دارنده ی اسب یا صاحب اسب یا کسی که اسب را مهار می کند . دهی از بخش گوران شهرستان شاه آباد ، کوهستانی وسردسیر است . محصول غلات حبوبات صیفی و لبنیات . در سنت زردشتیان جاماسب از خاندان هوگو وبرادر فرشوشتر بود وهر دو برادر وزیر گشتاسب بودند . جاماسب با دختر زردشت به نام پور چیت ازدواج کرد وبه لقب فرزانه و حکیم خوانده شده است . جاماسب خردمندی ایرانی که وزیر لهراب و گشتاسب بود پس از آن که اسفندیار در نتیجه ی سخن چینی گرزم به بند کشیده شد و گشتاسب از ارجاسب شکست خورد و به محاصره ی ترکان افتاد، جاماسب از او خواست تا اسفندیار را آزاد کند . جاماسب داستان کشته شدن برادران اسفندیا ر را در جنگ با لهراسب به او رسان و از اسیر شدن خواهرانش سخن گفت و توانست اسفندیار را به آمدن به یاری گشتاسب خشنود سازد . گشتاسب پس از گشوده شدن رویین دژ جاماسب و فا ل گویان را خواند و از آنان خواست تا آینده ی اوراپیشگویی کنند وچون جاماسب به زیج های کهن نگریست برای گشتاسب باز گفت که مرگ اسفندیار به دست رستم در زابلستان است. و به همین خاطر اسفندیار در لحظه ی مرگ جاماسب را نکوهش می کند . جاماسب بعد از مرگ اسفندیار آینده ی بهمن را پیشگویی کرد و وگشتاسب را بر آن داشت تا بهمن را به درگاه فرا خواند . بخواند آن زمان ، پیر " جاماسب " را کجا راهبر بود گشتاسب را 6/77/188 جریره : garire[h] گناه ، جنایت ، نام دختر پیران ویسه است که زن سیاوش بود فرود پسر اوست . جریره یکی از دختران پیران سپه سالار تورانی است . پیران به سیاوش پیشنهاد داد که با جریره ازدواج کند و سیاوش جریره را به همسری پذیرفت از جریره فرود بزاد وپیوسته راهنمای پسرش بود در جنگی که فرود از دست بیژن فرار کرد سپاه ایران به دژ فرود حمله برد ند و وچون فرود کشته شد ، جریره گنج های فرود را به آتش کشید و اسب های تازی را شکم درید وشکم خود را نیز پاره کردوجان داد. ازایشان " جریره " ست مهتر به سال که از خوب رویان ندارد هما ل 3/92/1424 جمشيد Ĵamšēd جمشيد به معني جم درخشان و تابان مي باشد و معناي جم شاه مي دهد . جمشيد فرزند تهمورث است كه پس از مرگ پدر بر تخت شاهنشاهي نشست و جهانيان او را بندگي كردند ، جمشيد با فريزداني و پرهيزي كه داشت همه مردم را آرامش بحشيد و ديو و مرغ و پري بر آسودند . جمشيد در پنجاه سال نخست شاهنشاهي خود به ساختن جنگ افزارها براي نابود كردن بدكاران پرداخت . در دومين پنجاهه ي پادشاهي ازكتان و ابريشم و موي جامه هاي قصب و خزوديباساخت و به مردم رشتن و بافتن را آموخت و پيشه وران را گرد كرد . جمشيد مردم را به چهار گروه تقسيم كرد . 1- كاتوزيان (پرستندگان ) كه به نيايش يزدان سرگرم بودند . 2- نيساريان كه جنگاوران بودند . 3- بسوديان كه كشاورزان بودند . 4- اهتوخشيان كه پيشه وران بودند . او ديوان را به كار گل گماشت و با سنگ و گچ ، ديوارها بنا كردند و كاخ ها و گرمابه ها ساختند . جمشيد سپس به استخراج گوهرهايي چون ياقوت و بيجاده و سيم وزر پرداخت و پزشكي وراه درمان را به مردم آموخت . جمشيد با كشتي از درياها گذر كرد ، درحاليكه هيچ دري را برخود بسته نمي ديد . در اين هنگام براي خود تختي كياني ساخت كه ديوان آن را حمل مي كردند . مردم روز بر تخت نشستن وي را « روز نو» خواندند و اين روز را كه آغاز سال نو بود نوروز ناميدند و همه ساله آنراجشن گرفتند و هنوز نوروز يادگار جشميد است . نابودي شكوه جمشيدي از آن هنگام آغاز شد كه جمشيد خودبيني كرد و از راه يزدان سرپيچيد و خود راكردگار همه چيز خواند . جمشيد صد سال از چشم مردم نهان بود ، تا آن كه در سال صدم روزي ضحاك او را در درياي چين به دست آورد و با اره به دو نيم كرد و در اين هنگام هفتصد سال از عمر جمشيد مي گذشت . گرانمايه «جمشيد»فرزنداوي كمربست يكدل پر ازپنداوي شاهنامه 1/29/1 دارا Dārā دارا به معني دارنده مي باشد . چون داراب از ناهيد جدا شد ، زني ديگر گرفت و از او كودكي به جهان آمد كه از اسكندر فرزند ناهيد و داراب ، به سال كمتر بود و او را دارا نام نهادند و چون داراب مرگ خود را نزديك ديد ، دارا را به شاهي برگزيد . دارا از اسكندر پادشاه روم ( كه در واقع برادر ناتني او بود ) باژ خواست اما اسكندر اين درخواست را رد كرد . دارا از اصطخربراي رويارويي با اسكندر به كنار فرات آمد . اسكندر در جامه ي فرستادگان به نزد دارا رفت . دارا دريافت و انديشه بردستگيري وي گماشت ، ولي اسكندر گريخت . پس از يك هفته پيكار ، ايرانيان شكست خوردند و گريختند . بارديگر اسكندر با دارا به نبرد پرداخت و اين بار نيز سپاهيان دارا مردانه جنگ نكردند و شكست خوردند . دو وزير دارا كه جانوسيارو ماهيار نام داشتند ،شبانه دارا را دشنه زدند و سپاه دارا پراكنده شدند . اسكندر به بالين دارا آمد و براو گريست و دارا را از كشتن جانوسياروماهيار آگاه ساخت واز پيوند خود با دارا سخن گفت دارا از اسكندر خواست با دختروي ، روشنك ، پيوند زناشويي بندد ، اسكندر پذيرفت و دارا در گذشت . يكي كودك آمد با فرويال زفرزند ناهيد كهتر به سال همان روز « دارا»ش كردند نام كه تا از پدربيش باشد به كام شاهنامه 6/380/126
دستان : Dastan مکر ، حیله وتزویر. سرود و نغمه و حکا یت و افسانه . کلید ومفتاح ساز و آ لتی است که بدان ساز را کوک می کنند .نام زال پدر رستم است . دستان همان زال است . سیمرغ این نام را به زال داد زیرا که گفته بود پدرش درحق او دستان و حیله کرده بود . به سیمرغ بنگر که "دستان " چه گفت که سیر آمدستی همانا زجفت 1/144/132 رخش Raxš رخش به معني تابان و درخشان و رنگ سرخ و سفيد درهم آميخته مي باشد . وقتي زال جهان پهلواني را به رستم بخشيد و از او خواست تا به نبرد با افراسياب بشتابد خواست تا اسبي براي رستم انتخاب كند . هرجايي اسبي بود به نزد رستم براند و رستم آنها را آزمود . هر اسبي را كه رستم دست بر كمرش مي فشارد از نيروي دست او شكمش بر زمين مي شد . زرنگ گله اسبي از كابل آورد كه كره اسبي در آن گله بود ، رستم كمند افكند و او را گرفت و چون صاحب او مشخص نبود رستم اسم او را رخش نهاد . رخش سازنده ي نخستين خان از هفت خان رستم بود . زيرا جايي كه رستم خفته بود شير را كشت . در شاهنامه نام رخش همه جا با رستم است . رخش با رستم در چاه شغاد افتاد و در بن چاه جان داد . خداوند اين را ندانيم كس همي رخش رستمش خوانيم و بس شاهنامه 2/53/70 رستم Rostam نام رستم در ادبيات ما به صورتهاي رستهم ، روستهم و روستم نيز آمده است ،در اصل از دو جزء تشكيل شده است : رس = بالش و نمو . تهم = پهلوان و دلير . تهمتن از همين ريشه است به معني بزرگ پيكر و قوي اندام و در حقيقت تهمتن معني كلمه ي رستم است . رستم پسر زال و رودابه است . هنگام تولد رستم ، سيمرغ زال را گفت تا پهلوگاه رودابه را بشكافد و بچه را از پهلوي وي بكشد . نخستين كار پهلواني رستم هنگامي رخ داد كه شبي پيلي سپيد كه از آن زال بود رها شد و به مردم گزند رساند . رستم با گرز سام رفت و پيل را با ضربت بر زمين افكند و كشت . يگانه اسب رستم رخش بود . رستم به فرمان زال به البرز كوه رفت تا كيقباد را كه زال و بزرگان او را به پادشاهي برداشته بودند به ايران آورد . درنخستين لشكركشي كيقباد براي نبرد با افراسياب ، رستم با افراسياب درآويخت و او را از پشت زين برگرفت تا به نزد كيقباد برد . اما دوال كمر افراسياب گسست و از دستان رستم گريخت . چون كاوس در بند ديوان مازندران گرفتار آمد و نابينا شد ، رستم به فرمان زال از راهي كوتاه ولي پرفراز و نشيب كه جايگاه ديوان و شيران بود ، رهسپار رهانيدن كاوس گشت . اين فرازو نشيب به هفت خوان رستم معروف است . درخان اول رخش رستم شير را مي كشد . خان دوم بياباني گرم و سوزنده بود كه رستم زبانش از تشنگي چاك چاك شده بود كه ناگهان ميشي نيكو پديد آمد و رستم او را دنبال كرد و به چشمه اي رسيد ( كه اين امر را مي توان نمودار ، فره ايزدي رستم دانست . ) خان سوم اژدهايي بود كه در تيرگي شب سه بار آشكار شد ولي تا رخش رستم را بيدار مي كرد اژدها نهان مي گشت . خان چهارم زن جادوگر بود .خان پنجم شكست اولاد پهلوان بود كه رستم اولاد را در كمند خويش گرفتار ساخت . خان ششم كشتن ارژنگ ديو بود . خان هفتم كشتن ديو سپيد توسط رستم مي باشد كه پس از كشتن ديو سپيد خونش را در چشم كاوس چكانيد و او بينايي خود را باز يافت . در نبرد هفت دلاور رستم به سوي سپاه افراسياب تاخت و دو بهره از سپاه وي را كشت و الكوس به دست رستم كشته شد و افراسياب از كمند رستم رهايي يافت . رستم با تهمينه دختر شاه سمنگان ازدواج كرد كه نتيجه ي اين ازدواج سهراب شد . غمناكترين داستان شاهنامه مرگ سهراب به دست رستم است . كاوس فرزند خود ، سياوش ، را براي بزرگ كردن و آموختن فنون جنگ به رستم سپرد و رستم پذيرفت و بعد از مرگ سياوش به درگاه كاوس رفت و گيسوان سودابه را گرفته ازكاخ بيرون كشيد و در راه وي را به دو نيم كرد. و سپس رستم پيلسم توراني را كشت . چون كيخسرو به پادشاهي نشست رستم مشاور هميشگي او بود . در نبرد بزرگ كيخسرو با افراسياب رستم به ياري شاه برخاست و پياده به جنگ اشكبوس كشاني رفت و او را كشت . يكي از مبارزات رستم در شاهنامه مبارزه با اكوان ديو مي باشد . رستم اكوان ديو را كشت و با گله ي فراوان به پيش كيخسرو رفت . يكي از كارهاي مهم رستم نجات بيژن از چاه افراسياب مي باشد كه در ادبيات ما فراوان آمده است . يكي از نبردهاي مهم رستم در شاهنامه فردوسي نبرد رستم و اسفنديار مي باشد كه سرانجام رستم به كمك زال و سيمرغ و تیر گز اسفند يار رويين تن را از پا درمي آورد كه توضيحات بيشتر در قسمت اسفنديار آمده است . داستان رستم و شغاد شغاد نابرادري رستم بود كه دختر شاه كابل را به زني گرفت وشاه كابل كه باژگزار رستم بود انتظار بخشش داشت . اما فرستادگان رستم ازشاه كابل باژگرفتند . شاه كابل با شغاد برآن نهاد كه با نيرنگ رستم را به دام افكنده و بكشند . آنها رستم را به كابل دعوت كردند و رستم با صد سپاهي سوار و صد پياده و زواره به كابل رفتند . در سرراه دو چاه سرپوشيده كه ته آنها پر از نيزه و شمشير بود آماده كردند و رستم با يارانش به ته چاه افتادند و در همان لحظه رستم از شغاد خواست تا كمان و تركش تير را كنارش قرار بدهد . رستم كمان را آماده تيراندازي كرد و شغاد به درخت چناري پناه برد و با تير او را به درخت دوخت . رستم و تمام همراهانش به چاه ها افتادند و مردند . تنها يك سوار جان به دربرد و خبر را به زال رساند و زال فرامرز را براي كشتن شاه كابل و آوردن رستم فرستاد . مردم سيستان يك سال در سوگ رستم بودند . از رستم با نام هاي رستهم و تهمتن و پيلتن ياد شده است. پدر چون به ديدار او كام كرد مراورا سبك « رستمش » نام كرد . شاهنامه 1/239/10
زال Zāl زال در لغت به معناي پيرفرتوت و سفيد موي مي باشد . زال پدر رستم و پسر سام است . چون زال سپيد موي زاده شد ، سام چنين فرزندي را ننگ مي دانست . او فرمان داد تا زال را به البرز كوه بردند و برقله ي آن كوه نزديك خانه ي سيمرغ بنهادند . سيمرغ زال را پيش فرزندان خويش برد تا شكار فرزندان خويش سازد . اما بچگان سيمرغ باوي مهربان شدند و سيمرغ به پرورش او سرگرم شد و نام دستان بر او نهاد . سام پس از ديدن خوا ب هاي زيادي به دنبال زال آمد ، و سيمرغ زال را پندها داد و به پدر باز گرداند . زال با ديدن رودابه دختر سهراب كابلي كه از نژاد ضحاك بود ، عاشق و شيفته اش شد . منوچهر با اين ازدواج مخالف بود ولي چون ستاره شناسان رستم را نتيجه ي اين ازدواج دانستند ، موافقت كرد . زال به هنگام زادن دشوار رودابه ، از سيمرغ ياري خواست و سيمرغ چگونگي به جهان آوردن نوزاد را به او ياد داد . نخستين نبرد آزمايي زال ، كشتن خزروان وسپس كلباد توراني از سپاه افراسياب مي باشد . زال در روزگار گشتاسب ، اسفنديار و بهمن زنده بود و با نبرد رستم و اسفنديار همداستان نبود . چون بهمن پادشاه گرديد و به سيستان لشكر كشيد زال باوي از در آشتي درآمد. اما بهمن برآشفت و او را به بند كشيد و با پايمردي پشوتن زال آزاد شد و بعد از اين ديگر نشاني از زال نيست . پس آراسته «زال» را پيش شاه به زرين عمود و به زرين كلاه زواره : Zavare زواره پسر زال وبرادر رستم است . معنی زواره را زنده و ذی حیات دانسته اند بعضی ها به عنوان تشخیص دهنده ودرک کننده هم دانسته اند . زواره برادر رستم است که درنبرد هاماوران با رستم بود ومیسره ی سپاه را رهبری می کرد ودر نبرد شاه مصررا کشت . در نبرد با الکوس شکست خورد که رستم به یاری او شتافت والکوس راکشت . زواره پس از مرگ سیاوش روزی به شکارگاه سیاوش رفت وآن جا از هوش رفت ورستم رابر آن داشت تا کین سیاوش را گرفت . وقتی رستم برای نجات بیژن به توران رفت ، زواره یکی از هفت دلاوری بود که با وی همراه بودند .در نبرد های کیخسرو همیشه حضور داشت . گشتاسب از اسفندیار خواسته بود تا زواره را با رستم دستگیر کند . در جنگ میان اسفندیار ورستم ،زواره نوش آذر پسر اسفندیار راکشت ورستم بسیار خشمگین شد وبه اسفندیار قول داد که زواره را به او بسپارد تا به کین نوش آذر بکشد اما اسفندیار قبول نکرد . در شکست رستم از اسفندیار زواره به نزد زال رفت تا کار اوراچاره سازی کند . زواره رستم را از تربیت بهمن برحذر داشت اما رستم نپذیرفت . زواره درسفر نهایی رستم که منجر به کشته شدن اوشد بابرادر همراه بود ودر یکی از چاهایی که شغاد کنده بود افتاد ومرد وفرامرز اورا به خاک سپرد . سوی میسره نام بردار شیر &nbs | |||||
|
|
|
| |||
|
|
|
| |||
Bottom of Form
Top of Form
گروه زبان و ادبیات فارسی دوره ی متوسطه در منطقه ی میمه ـ بهمن 89
Bottom of Form